با اجازه ی نیروی لایتناهی

کجاست آن روز های کودکی؛می خندیدم و قدر لحظه های شیرین زندگی را نمی دانستم!

نه میدانستم عشق چیست و تنفر چه معنایی دارد،و نه تعریفی از غم می دانستم...

پشیمان می شدم،اما راه بازگشت بود!خطا میکردم، اما به زودی بخشیده می شدم!

هر آنچه دل کوچکم می خواست،بی هیچ انتظاری فراهم بود؛کجایند آن خواسته های کوچک؟!

بازی می کردم و در خانه ام مادری برای عروسک هایم بودم. عروسک هایی که همیشه بر لب هایشان لبخند بود...

زندگی را شاد میدیم و همه ی آدم ها را خوشحال!

خنده،شادی،بازی...این سهم کودکی است،چقدر زود بزرگ شدم!

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

" او ..."

چه  لطیف است حس آغازی دوباره

چه زیباست رسیدن دوباره به روز زبیای آغاز تنفس .

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است ،

 روز میلاد ...

 روز تو !

روزی که تو آغاز شدی ...

*** هستی جان تولدت مبارک !                                   

                         دوست تو : نیلوفر

تولد که بی کیک نمی شه ! ...

نوشته شده در جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

سکوت کرده بود،چون می دانست که او این بار هم خواهد رفت.میرود و او را با واژه ی انتظار تنها میگذارد؛با ثانیه هایی که با گذشتنشان لحظه های تلخ و شیرین حضورش را مرور میکنند.

می دانست باز از حضور او فقط خاطراتی میمانند که در لحظه های نبودنش حسرت بازگشتشان را خواهد خورد.

می دانست و هیچ نمیکرد،هیچ نمی توانست بکند،هیچ واژه ای نبود که احساسش را توصیف کند...وهمه چیز را در سکوت خلاصه کرد و با نگاهی پر از حرف های نگفته به تماشای رفتنش نشست...

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

با توام‌
ای‌ لنگر تسکین‌!
ای‌ تکان‌ دهنده‌ دل‌!
ای‌ آرامش‌ ساحل‌!
با توام‌
ای‌ نور!
ای‌ منشور!
ای‌ تمام‌ طیف‌های‌ آفتابی‌!
ای‌ کبود ارغوانی‌!
ای‌ بنفشابی‌!
با توام‌ ای‌ شور، ای‌ دلشورة‌ شیرین‌!
با توام‌
ای‌ شادی‌ غمگین‌
با توام‌
ای‌ غم‌!
غم‌ مبهم‌!
ای‌ نمی‌دانم‌!
هر چه‌ هستی‌ باش‌!
اما کاش‌...
نه‌ جز اینم‌ آرزویی‌ نیست‌
هر چه‌ هستی‌ باش‌، اما باش‌!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

باور می کنی که باورم نمیشه همه چی تموم شده؟!تموم شد!

یه سال دیگه پر از روزای تلخ و شیرین,پر از لحظه های زشت و ریبا!

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!فقط میدونم همه چی گذشت...خیلی چیزا عوض شد...چیزایی که حتی هیچ روزی جرئت فکر کردن بهشون رو نداشتم...اتفاقایی که برای اولین بار تو دوران مدرسه ام پیش اومد...

لحظه هایی که پیش اومدن تا یه سال دیگه از دوران رو به پایان مدرسه رو خاطره ساز کنن!

هر جور شد,شد.همونی بود که باید میشد...

سبز باشین!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

سخت میشه ساده گذشت از لحظه هایی که برات ارزش دارن و میدونی که دیگه هیچ وقت بر نمی گردن!

سخت میشه ساده گذشت از لحظه هایی که میخوای خودتو فریاد بزنی و نمیتونی...

سخت میشه ساده گذشت از لحظه هایی که هزارتا حرف تو گلوته و هیچ چیز نمیتونی بگی!

سخت میشه ساده گذشت از لحظه هایی که حسابی تنهایی در صورتی که هزارتا آدم دورتن...

سخت میشه ساده گذشت از لحظه هایی که دل تنگی و هیچ کاری نمیتونی بکنی!

سخت میشه ساده گذشت از لحظه هایی که چه بخوای و چه نخوای باید حضورشون رو بپذیری...

سخت میشه ساده گذشت از لحظه های سختی که یه روزی ساده به نظر میان!

سخت میشه ساده گذشت از لحظه های با تو بودن...

سخت میشه ساده گذشت از لحظه های تلخ بی تو بودن و به تو فکر کردن...! 

نوشته شده در جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

سلام!سلام!سلام!

 

باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

سال نو مبارک

نوشته شده در جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |

چی می شد اگر من هم مثل برنارد یه ساعتی داشتم که هر وقت اراده میکردم با فشار دادن یه دکمه زمان متوقف می شد!از اون موقع که تلوزیون برنارد و اون ساعت جادوییش رو نشون داد،بعضی وقتا می شد که از صمیم قلب آرزو کنم که کاشکی من جای اون بودم!

واقعا فکر کن چی می شد اگر می تونستی هر لحظه و هر جایی که دوست داری زمان رو نگه می داشتی! اون وقت لحظه های دوست داشتنی تموم نمیشدن! میشد تا هر وقت که بخوای پیش اونایی که دوستشون داری بمونی!

فکر کن...!

اون وقت هیچ لحظه ای نبود که مخالف خواسته ی تو پیش بره!البته شاید زندگی کمی خسته کننده میشد؛اما به نظر من بودنش می ارزید!

وقتایی که امتحان داشتی و نخونده بودی؛میتونستی زمان رو نگه داری و تا هروقت که بخوای درس بخونی...یا اگر خیالای شوم به سرت میزد می تونستی هزار تا کار دیگم بکنی! فکر کن...! هروقت سرهندسه خوابت گرفت می تونستی یه دل سیر بخوابی....سر کنکور...ساعت برنارد چه قدر می چسبیــــــــد!

ولی امان از اون روزی که ساعتت رو گم کنی!... واقعا می خوای چه جوری دووم بیاری و تحمل کنی که ثانیه ها دارن از دست میرن و تو هیچ کاری نمیتونی بکنی!چه جوری میتونی با این قضیه کنار بیای که...وای!!نه!

نمیتونی تحمل کنی؛ اصلا!

اون وقت شاید بر عکس الان که آرزو داری اون ساعت رو داشته باشی, آرزو کنی که ای کاش هیچ وقت ساعتی نداشتی!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط هستی یه صفایی بده () |


Design By : Night Skin