با اجازه ی نیروی لایتناهی
مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورند، ولی آنان را ببخش... اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند،ولی مهربان باش... و اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند، ولی شریف و درستکار باش... نیکی های امروزت را فراموش میکنند، ولی نیکوکار باش... بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد. و در نهایت میبینی که هر آنچه هست میان تو و خداوند است، نه میان تو و مردم... " کوروش کبیر" ******سال نو همگی خیلی مبارک****** باز دفترچه قطور خاطرات ذهنم را مرور میکنم... باز دلم میگرد، از فرصت های از دست رفته ی لابه لای صفحه های زندگی ام...فرصت! باز آرزوی از نو نوشتن بعضی خاطرات از قلبم مگذرد... باز میخواهم بعضیشان را تا ابد پررنگ نگه دارم... باز میدانم که خاطرات فقط یک بار نوشته می شوند؛ چه زشت چه زیبا! اما...باز هم هزاران ای کاش می گویم و دفتر را می بندم... وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها ... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا ! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه می داند ؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها ... هر روز بی تو روز مباداست ! قیصر امین پور *و هفدهمین سال متولد شدنم! *شمع هفدهمین سال زندگیم رو تو هفده مرداد خاموش کردم!* بابا تولدم خیلی مبارک!
و... لحظه ها عجیب زود میگذرند. و زندگی نیز بدون هیچ توقفی در مسیر سرنوشت قدم بر می دارد... گاهی سخت،گاهی ساده،گاهی زشت و گاهی زیبا... اما میگذرد... کاش می شد بعضی لحظه ها را دوباره تجربه کرد... اما مسیر حرکت فقط مستقیم است و دور زدن ممنوع! تا چشم بهم زدم یه سال دیگه از دبیرستان هم گذشت و من،حالا بزرگتر شدم...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند کجاست آن روز های کودکی؛می خندیدم و قدر لحظه های شیرین زندگی را نمی دانستم! نه میدانستم عشق چیست و تنفر چه معنایی دارد،و نه تعریفی از غم می دانستم... پشیمان می شدم،اما راه بازگشت بود!خطا میکردم، اما به زودی بخشیده می شدم! هر آنچه دل کوچکم می خواست،بی هیچ انتظاری فراهم بود؛کجایند آن خواسته های کوچک؟! بازی می کردم و در خانه ام مادری برای عروسک هایم بودم. عروسک هایی که همیشه بر لب هایشان لبخند بود... زندگی را شاد میدیم و همه ی آدم ها را خوشحال! خنده،شادی،بازی...این سهم کودکی است،چقدر زود بزرگ شدم!

*

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
سال نو مبارک
| Design By : Night Skin |

